اول : قصه از کجا شروع شد ؟ اول قصه چه بود ؟ همه را دور می اندازم و شروع می کنم از میقات . قرار است محرم شوم .
میقات تمرین مرگ است در زندگی . در اینجا باید مرد و می میرم .
"لباس ها را از تن درآورید و کفن بپوشید ."
زن حرام و عطر حرام و سایه حرام و خوب تن بی روح چه نیاز به اینها . باید زیر آسمان باشی بدون هیچ سقفی . امروز روز ارتباط با آسمان است و آسمان حتی تحمل چتر نازکی را هم نمی کند . عربها و شاید ما راه حلی پیدا کرده ایم که فرار کنیم از آتش گرمای حجاز و زمان حرکت از میقات شب است . آفتاب که می رود گروه ما به راه می افتد .
حرکت به سوی خانه کعبه . ساختمانی دست ساز که اولین خشتش را ابراهیم و اسماعیل بنا نهادند شاید و تنها خدا می داند که چرا این مکان و چرا آن زمان . گروه می رود . همه کفن پوش و همه بدون استفاده از زیور و عطر . همه یک شکل مثل لحظه مرگ و شاید مثل روز رستاخیز که باز خواهیم برخواست و به پیشگاهش خواهیم رفت . شوریده و سر در گریبان . شرمنده و نادم . بیچاره و آواره و بی مکان و در این حالت میقات را پشت سر می گذاریم تا مدتی بعد پا به شهر مکه بگذاریم .
دوم : مکه سالها پیش توسط محمد فتح شد . اما مکه شهر محمد نیست ، شهر ابراهیم هم نیست . مگر وقتی حبشی ها به مکه حمله کردند نشنیدید که عبدالمطلب تنها به طلب شترهایش رفت و به سپاهیان شورشگر گفت که این شهر و این خانه صاحب دارد و من تنها صاحب شترهایم هستم و نشنیدید که صاحب خانه با لشگریان مجهز حبشی چه کرد ؟ مکه شهر خداست . در این شهر مردم نجاست بر سر پیامبر می ریزند و امان می گیرند . اینجا مقدس است ، حرمت دارد . در این شهر توهین شنیدن هم لذت دارد .
صدایی در گوشمان می پیچد : شیعه های کثیف !!!
شاید خواست خوردمان کند و شاید هم خواست نفرتش را ابراز کند و هر چه بود محمد را به خاطرم آورد که نجاست بر سرش ریختند در همین راه .
من بر حق بودم یا او که شیعه نبود . نمی دانم ، نمی داند . فقط می دانم که هر دو مسلمان بودیم و هر دو محمد را می شناختیم و قرار بود که هر دو بر خانه کعبه چرخ بزنیم و برقصیم و مست شویم و پاک .
سوم : چه شد و چه گذشت مهم نبود و زمان حضور رسید . گذر از راهروها و دالانها و رد شدن از آدمها و ناگهان محوطه ای باز . مرکز زمین ، پر از نور ، پر از عطر ، پر از عاشقان کفن پوش و پر از جذبه . کعبه در مرکز چون نگینی ارزشمند ، چون شمعی ماندگار ، چون خود خدا یکتا و باشکوه در میان آدم و آدم کفن پوش ، برخواسته از قبر دنیا ، در آرزوی آسمان ، به عشق رسیدن بر گرد او و من که نا خواسته مبهوت ، می نگرم و چشمانم که تاب نمی آورد و اشک که سرازیر می شود بر پهنای صورتم و تیره و تار می شود کعبه در چشمانم و دیگر خانه را نمی بینم و فقط نور است و نور و هاله های سفید که می گردند و می گردند و می گردند .
بعد از سوم : باید رفت ، باید به جمع شد . اینجا نفر معنایش را از دست می دهد و هر چه هست آدم است که از جمع آدمیان به وجود آمده تا باز در پیشگاه آفریننده اش بایستد شرمنده از حرص و نافرمانیش و باز به تمنای حضور بگردد و بگردد تا پروردگار باز بر او رحم آورد و آدم ، انسان شود شاید به شرف حضورش به پیشگاه خداوند . می روم و به جمع می پیوندم و می چرخم . هفت بار باید چرخید . هفت بار بر خلاف چرخش عقربه های ساعت تا به این چرخش زمان را برگردانیم و برگردانیم و باز هم ، تا برسیم به لحظه تولد و شروع . در این چرخش خیلی چیزها دیگر معنا ندارد .
او که در کنار من می چرخد سیاه است یا سپید ؟ زن است یا مرد ؟ غنی است یا فقیر ؟ متدین است یا کافر ؟ آلوده است یا پاک ؟ دارد می چرخد پس آدم است . پس ، از من است و سیمرغ با هر دور شکل می گیرد و کاملتر می شود و حالا اینجا تویی و اعمالت که آیا سر سیمرغی یا بال و یا پا ؟ اگر از من بپرسید می گویم که مهم نیست . قسمتی از سیمرغ باشی تمام است و خوشا به حال آنانکه سعی کردند تا بال سیمرغ باشند و من اما می دانستم که در شکل گیری سیمرغ حضور دارم .
سیمرغ زیباتر و عظیم تر می شد تا دور هفتم و حالاست که سیمرغ می خواهد که پر بکشد و بال می گشاید و می بینم که همه برای پریدن لازمیم .
راستی اگر من گناهکار نباشم توی مقدس تقدست را چگونه می سنجی و اگر و اگر و اگر . چه می گویم ، این زمان زمان دنیا نیست ، قرار نیست به دنیا بمانم و پس رها می کنم تا پرواز کنم و پرواز کنیم . دور هفتم است و زمان به اول رسیده . به اول روزی که خدا تصمیم به آفرینش گرفت و ساخت و ساخت تا روز هفتم که انسان را آفرید و پس از آن بود که نشست با دستان گلی و به شاهکارش خیره ماند و شاید این هم افسانه ای باشد و اما حالا افسانه ها جان می گیرند و هزاران آدم بر گرد جادوی خدا می گردند تا یک تن شوند به پرواز و آری بی بال هم می شود پرواز کرد و من پرواز کردم به عشق و هفتمین دور هم به پایان رسید و الله اکبر !
الله اکبر .... الله اکبر .... الله اکبر ....
پنجم : صدایی ما را از اوج خیال به زیر می کشاند . ما در پرواز و در کام گرفتن از معشوق و این چه صداییست . ما پرواز کردیم و هفت آسمان را رد کردیم و جبرئیل را بال سوخته به جای گذاشتیم و حالا صدایی ما را دوباره به زمین می خواند . الله اکبر ! ما را به نماز می خوانند . آنهم در مکانی که هزاران سال پیش ابراهیم برای اولین بار به نماز ایستاد و خلقی را به یکتاپرستی خواند و حالا ما یکتاپرستانی از قرن جدید با هزاران هزار خدای خود ساخته و خود خواسته به جای پای ابراهیم می نگریم و به خط می شویم .
پرواز رویا بود و یا این کابوس ؟ ما به آسمان رفتیم و حالا باز پاهایمان سردی زمین را لمس می کند و باز شدیم آدم و باز شدیم وامانده به خاک . قبله در برابرمان قد علم کرده و صف اینبار دایره وار است و حلقه تشکیل می شود . اما اینبار نه به طواف و بلکه به قانون و به نظم . همانطور که سالها تمرین کرده بودیم و اینبار در پیشگاه خداوند . می دانیم که ما را می بیند و اما اینجا گرمای نگاهش را لمس می کنیم . اینجا صدای نفسش را می شنویم . آری اینجا خانه مقدس کعبه است !!!
نماز همان نماز است . دو رکعت ، شاید چون مسافریم و شاید چون باید زودتر رفت . نماز می خوانیم و رکوع و سجده و سجده . نمی دانم این نماز به چه بهانه ایست . شاید شکر ، آری شکر این حضور ، شکر این پرواز . شکر این مستی ...
آخرین سجده و سلام می شود پایان اولین نماز و آغاز رفتن به سعی .
اینجا هاجر کنیز ابراهیم ، جدا افتاده از شوی خود با پسری که آرزوی ابراهیم بود ، تنهای تنها در جستجوی آبی شاید ، می رود و می دود و اما همه سراب . سراب و سراب آنهم در سرزمین مقدس . خدا می بیندش و او اما غافل از این سفر که او نمی خواست ، ابراهیم نمی خواست اما خدا خواست و حالا در این بیابان برهوت ، در میان این کوه های خشک ، در میان این همه سنگ با این کودک چه باید کرد ؟ می دود ، آن کوه ، آن سرازیری ، آن بلندی و هر بار نا امیدتر و خدا که می بیند و می خندد . کودک زاری می کند ، تشنه است و گریه او مادر را سراسیمه تر و خدا که لذت می برد از این همه . خدا همیشه از زجر کشیدن بهترین بنده هایش سرخوش بوده ، شاید ! هفتمین سعی هاجر که شاید هفتمین طواف ماست سعی مشاهده است . چشمان خیس از اشک نا امیدی هاجر آب می بیند . آنهم نه در دورها ، سراب نیست هاجر ، سراب نیست . این خود حقیقت است . پاشنه پای اسماعیل سرچشمه زمزمیست که هنوز می جوشد و هنوز اسماعیل های تشنه را سیراب می کند . هاجر می نشیند و او و کودک و خدا آرام می گیرند و حالا پس از هزاران سال منم در این مسیر . هر چند دیگر خشک و بی آب و علف نیست ، هر چند مسقف است از آتش خورشید ، هر چند قدم به قدم آب شیرین هست تا سیرابمان کند اما مسیر همان است و بوی تن هاجر که می دوید و فریاد می زد و هنوز صدای گریه اسماعیل نوزاد که تشنه است و هنوز صدای پاره پاره شدن پاهای هاجر بر روی سنگلاخ ها و هنوز بوی خون دل هاجر و هنوز گرمای لبخند خدا و شوری اشک ابراهیم که می رود و تنها می گذارد اسماعیل و هاجر را .
- می روم . مسیر اول ، با خودم لج می کنم . باید تشنه ماند . باید کمی از درد هاجر را چشید . مسیر دوم و باز . خانه خدا در قسمتی از مسیر به چشم می آید و آرامم می کند و کم کم در مسیرهای بعد هر جا که خانه را نبینم می دوم . این مسیر بدون حضور خانه سخت است . تنهاییست . ترس است . غربت است . شاید هاجر هم اینگونه بوده . دل به غربت هاجر می دهم و می دوم تا هفت بار و بعد می نشینم به دیدن اسماعیل و لب تازه می کنم به زمزمی که اسماعیل هدیه ام کرده و تقصیر که باید هدیه کنم قسمتی از جسمم را . خدا سختگیری نکرده . کاش قلبم را می خواست اما قسمتی از مو یا ناخن و با شرمندگی تقدیمش می کنم .
مراسم ادامه دارد . طواف نساء ، هفت دور و خلاف جهت عقربه ها و باز دو رکعت نماز در مقام ابراهیم و تمام . رستاخیز تمام شد . همه گیج و مبهوت .
چقدر خواب می چسبد و اما خوابی نیست . انگار همه خواب بود . همه سرگشته و حیران و مبهوت که چه شد ؟ من هم و به این آخر می نگرم . کرختی مستی زمینی ندارد ، همه و همه لذت است و آرامش و پس آرام می گیرم به آسمان و ستاره ها که چشمک می زنند . مثل هر شب ... .
- صبح است . نور همان نور و من همان من . به خود می نگرم . همانم که بودم . انسان ! نه نوری در چهره ام هست و نه هاله ای در اطرافم . تشنگی وگرسنگی مثل همیشه . فقط یک چیز . حسی که شدید بود . فراتر از قدرت من . یک سوال . چه بود ؟ چه شد ؟
می روم . به همان مکان . همانجا که دیشب آتش بود و پرواز . هماجا که مرغ افسانه ای سیمرغ از میان آتش ما سر برآورد و همه دیدیم . همانجا که دیشب نورش را از ما می گرفت . همانجا که من بود و خدا . خورشید سنگهای سفید را درخشانتر می نمود . پا بر حیاط می گذارم و خانه هست . همانطور سرافراز و ساکت و آدم که بود تکاتک در گوشه و کنار شاید چون من و شاید چون خود . نزدیک می شوم . آرامم . قلبم آنگونه نمی تپد . جلوتر و جلوتر و حالا پرده را لمس می کنم . عطر گلهای ایران پرم می کند . پس چه بود آن رقص آسمانی ؟ می چرخم . آرام آرام . بارها و بارها . مثل دیشب . مثل امروز . گاهی طبق دستور و گاهی بر خلاف دستور . می نشینم . چقدر کوچکم . به خانه می نگرم . بلال بر بلندای آن نبود اما صدایش را می شنیدم که ندای آزادی می داد . خانه را از بالا می بینم . از بالکنی که ساخته اند تا شاید من و چون منی هوس دیدن خانه را از زاویه ای دیگر داشته باشند و می بینم و می بینم . به سعی می روم و قدم می زنم . آرام ... آرام و همه چیز آن نیست که دیشب بود و باز می نشینم به جستجوی آن حس که دیشب بود و امروز گم شده بود در درونم . آزاد بودم . نه قیدی و نه بندی . آزاد بودم . می رفتم و می آمدم و می دیدم و خدا که می نگریست به من که چگونه سرگردان او شده ام . آری تنها ساقی بود که می دانست چه شرابی به جامم ریخته و مستی این شراب چند هزار ساله بد خرابم کرده بود ... .
صبح روز سوم است و بیداری ، خواب است شاید و یا رویا و یا کابوس و یا نمی دانم . به خد می نگرم . به اول روز فکر می کنم . جادو بود شاید . آری جادو بود همه اینها . جادویی چند هزارساله که مردمان را به دور این خانه گرد آورده . این خانه که شده دکان این مردمان فرصت طلب . به خود می نگرم و به این همه آدم که مغلوب جادوی این جادوگران شده اند . چقدر ساده ایم . پس چه شد آنهمه . اگر راست بود پس کو آن حس غریب آن شب . به همراهانم می نگرم که بی خیال به بازارها شده اند و مشغول خرید و خرج کردن پولهایشان و من که نشسته ام به انتظار حسی تا شاید تکرار شود .
خنده ام می گیرد . گریه ام می گیرد و در میان گریه قهقهه می زنم و باز هم سوال که چه بود و چه شد ؟ به خود می نگرم و باز هم و خود را می بینم و هزاران من که در اطرافم گرد آمده اند به طلب چیزی . یکی من مغرور و یکی من عاشق و یکی من خسته و یکی من بیزار و خوب و بد در کنار هم و یا مقابل هم همه در هم و من اما وامانده که چه می شود و این چه بازی دیوانه واریست .
می جنگم . من های بد با اسلحه های خود و من با دست خالی و من های خوب فقط نظاره گرند که چه خواهد شد ؟ کسی به کمکم نمی آید و سوالها اما از هر طرف به من ضربه می زنند و من خسته و زخمی و مانده در میان اینهمه . می جنگم . نیامده ام که مغلوب شوم . نیامده ام که دست خالی برگردم . راستی اگر بپرسند که چه شد چه بگویم ؟ پس می جنگم و من ها کم می شوند و کمتر و کمتر و منی که دوستش دارم نزدیکتر و نزدیکتر و سه روز ادامه دارد این مبارزه و تازه آن روز است که خود را می یابم و همه آن حس زیبا را که مال خودم بود . حسی که کسی یادم نداده بود و حسی که ساخته بودمش و اما تا امروز پر زنگار در گوشه ای از من داشت فراموش می شد و حالا دوباره درخشان و پاک در مقابلم ایستاده بود . من های بد نرفته بودند اما دورتر از من ، آن سو که باید می بودند ماندند و دست از جنگ کشیدند . می دانم که باز خواهند آمد و باز هم بر سر و روی من خوب لجن خواهند پاشید و من اما اینبار بیدارتر و بیناتر وظیفه خود را می دانستم . من خوب باید پاک بماند و روشن . باید عاری از هر ناپاکی نگهش دارم و امروز روز خوبی بود ... .
به آرامش رسیده ام . دیدم . شنیدم . جنگیدم و حالا چشم در چشم خودم ، چشم در چشم خدا ، چشم در چشم شیطان سرافراز ایستاده ام که انسانم . مسافری بودم . ندیده بودم . دیدم و به دیدنم پرواز کردم و به پروازم رسیدم . دیدم و به دیدنم به آسمان رفتم و از آسمان به خاک رسیدم و از خاک به خود و حالا آماده ام تا در تولد دوباره ام باز بگریم و باز به راه بیفتم و آغاز کنم زندگی پس از این مرگ را .
***************
این نوشته از من نیست .
همه شما دوستان و عزیزانی دارید که برایتان ارزشمند هستند . من هم ثروتم معدود انسان هایی هستند که می دانم هابیلیند و می دانم آسمانیند و محسن عزیز ، یکی از آنهاست که خدایش دعوتش کرد به این مهمانی بزرگ و رفت و آمد و اینها که نوشته ام همه و همه احساسات قشنگ اوست که از دل پاکش برآمد و بر دل ناچیز من نشست و شد مسبب این نوشته که تقدیم شد .
می دانم که نتوانسته ام همه را بگویم و این ضعف از من بوده و امیدوارم که محسن این را بر من ببخشد .اهورا