تنهایی

تنهایم ، تنهاترین و اما تنهای تنها که نه که او آن بالاست و می بیند . او که هنوز نمی دانم هست یا نه . او که در این چند هزار سال تنها به عدد انگشتان دست ادعا کرده اند که شنیدندش و اما ما که نه شنیدیم و نه دیدیم . او که گفته اند به عقل ما جای ندارد ، مایی که همان ها می گویند روح او در ما دمیده شده و ما که از روح او جان گرفته ایم و اشرف مخلوقات اوییم در عقلمان جای نمی گیرد .

عجب دنیاییست این دنیا و عجب روزگاری داریم و چه کنیم آخر ؟

می گویند عاشق شو بعد به گناه همین عشق سنگسارمان می کنند ... می گویند بپرس و بعد به خاطر پرسیدن تکفیر می شویم و بر دار می کشندمان ... می گویند انسان به تفکر انسان است و به خاطر همین فکر است که دیوانه می شویم و زندانی می شویم و شلاقمان می زنند و داغمان می کنند و جانمان را می گیرند .

به فکر نمی گنجد سوالاتی که در ذهنم مانده و جرئت پرسیدنشان را نداشته ام . به کتاب نمی آید اندیشه های تنهایی هایم در باب آن ناکجا آباد کذایی که بهشت می نامندش و پر است از حوریان و دوشیزگان دائم و مانده ام که زنها در آن فاحشه خانه الهی که مامن شکمباره های خدادوست است چه خواهند کرد ؟

پرم از اندیشه و تفکراتی که کاسبان دین شیطانی اش می خوانند و عجبا از آنهمه که گفتم و گفته ام و خواهم گفت و اما کسی نیست که بخواند و بیندیشد و کلامی به آن بیفزاید و یا از آن بکاهد و شیطانیش نخواند و با من هم کلام شود به فریادی که پر از سکوت است و بی صداتر از سکوت حتی !

و به همین خاطر تنهایم و همه جا هم گفته ام که تنهایم در این کویر انسانیت و اگر هم انسانی مانده زندانی ترس است و در خود فرو رفته تا مبادا تفکراتش به گوش نامحرمان برسد و آنگاه زبانش را به تکفیر ببرند و وای بر ما ... وای بر مصلحت اندیشان ... وای بر سکوت کنندگان و وای بر من که ناخواسته در پی بیدار کردن گروهی خود خفته ام که نمی خواهند بیدار شوند و خواب را عبادت می دانند در این روزگار بی خوابی و هنوز هم تنهایم در این انفجار آدم ها که می آیند و می روند .